|
چند شب پیش هنرم گل کرد یه شعر سپید گفتم ، می زارم اینجا
شما هم بخونین و اگه خواستین نظر بدین .
چیزی برای گفتن نیست !
جز
آسفالت هایی
که خاطرات را زنده می کنند
و غذاهایی
که شوریشان را از بالشم می گیرند از سَرِ شوق .
یک شب تا صبح تنِ تو را خورده ام ، تنم می لرزد
احساسِ نابی دارم اما چیزی برای گفتن نیست.
تو آشغالی ! آشغالی هستی- که سوفورهای سَرِ کوچه برای بو
کردنِ تو
همدرگیر را می کشند ...
و مایا برای رسیدن به تو تلاش می کند و دنیا تمام نخواهد
شد.
تو جذابی !
چادر گوسفند های اینجا حتی به نرمیه مو های سرت نیست
و چقدر ساده می توان از تو گفت
تو آسمانی هستی بدون لکه ای ابر
تو تنهایی و چیزی برای گفتن نیست
جز حسِ حسادتِ من به همه ی رُژهای دنیا
|